[در متن با حاشیه]


+ ارزیابی شتابزده را کنار بزنیم

چهره ی ریز نقشی داشت، با اندامی ورزیده و البته با قامتی کوتاه که سعی کرده بود اآن را با کفش های لژدار بلند جبران کند. چهره اش زیبا بود شاید برای همین هم توجهم رو به خودش جلب کرد. زیر چشمی می پاییدمش؛

با خودم گفتم بیش تر از 22 یا 23 ساله نمی زند پس چرا اینقدر زنانه و جیغ لباس پوشیده است، پالتو چرمی قرمز خوش رنگ و کیف مجلسی گران قیمت، همه حاکی از ان بودند که وضع مالی بدی هم ندارد؛

خشکم زد وقتی شنیدم که بلندبلند با مادرش صحبت می کند و می گوید« مامان هرکسی زنگ زد جواب نده، اصلا گوشی رو ورندار، شنیدی اصلا جواب نده، خداحافظ»

لحن تند اون دختر با مادرش بدجوری حالم رو به هم زد، «آخه بچه، آدم با مادرش این طوری صحبت می کنه» البته این قسمت رو توی دلم گفتم؛

همسرتون چی کار می کنن، امروز ایشون تشریف نمی آورن؟

منشی از اون دختر پرسید و آرام آرام به صحبت کردن با هم پرداختند، من هم حواسم رو به دخترم پرت کردم تا مکالمات خصوصی اون دو نفر رو نشنوم؛

نمی دونم چی شد این قسمت از حرفاشون ناخوداگاه حواسم رو به جای خودش برگردوند که اون خانم گفت « پسرم توی خونه هست، نگرانشم، بهش هم گفتم هر کسی زنگ زد نه گوشی تلفن رو جواب بده و نه اف اف رو باز کن»

«بله خانوم خانوما خیلی اشتباه کرده بودی، اون خانوم نه تنها 30 سالش بود بلکه یه پسر دوازده ساله داشت که حسابی نگرانش بود و با پسرش هم، اون طوری صحبت کرده بود و اشکال از خود خود شما بود.»

این تنها حرفی بود که می تونستم به خودم بگم.

 

 

comment شما()