[در متن با حاشیه]


+ من و قطره های آب

هفته گذشته در اتوبوس داشتم مسیر ولی عصر رو طی می کردم که ناگهان، چند تا قطره آب داخل آب باریکه خیابون حواسم رو پرت کردند؛ اطرافم رو که بیشتر پاییدم متوجه شدم دلم پاورچین پاورچین داره با اون قطره های بارون که شب گذشته باریده بودند همراهی می کنه؛ شاید باورتون نشه، شوری در من ایجاد شده بود که فک کنم اون لحظه می تونستم یه کوه رو جا به جا کنم..

اون قطره ها با هم مسابقه می دادن تا به انتهای خط برسند، شاید هم باور نمی کردند خاتمه ای وجود داره، همین طور از هم پیشی می گرفتند روی کول هم دیگه سوار می شدن تا جلو بزنن، برای من که تماشاگر مسابقه قطره ها توی جریان تند آب بودم هیچ چیزی قشنگ تر و توصیف ناپذیرتر از صحنه رقابت نبود ..

امروز که این مطلب رو می نویسم مثل اون قطره بارونی هستم که تا وسط های راه با قطره ها اومده ولی بعدش به این فکر افتاده که ما داریم به کجا می ریم؟

برای همین هم یه جایی گوشه جوی آب پیدا کرده تا نفسی تازه کنه و با اطمینان بیشتری با سایر قطره ها همراه بشه...

comment شما()