[در متن با حاشیه]


+ جامعه با کتاب واقعا خودمانی

چند روز سعی کردم یه کتاب رو همراه خودم داشته باشم ولی واقعا سخت بود که تو یک کیف دهشتناک از لحاط سنگینی، کتاب رو جا بدی؛ پس چی کار می شد کرد؟

امروز توی مترو رو صندلی نشسته بودم که، بله صندلی؛ همون وسیله ای که نمی ذاره لباسات کثیف بشن و مجبورت نمی کنه که هی مسافرای دیگه رو هل بدی و تلو تلو بخوری. 

یه خانومی روی زمین نشسته بود و  کتاب می خوند، صداش کردم و گفتم "خانوم اینجا کنار ما جا می شی ها" . چشمهای براق و صدای گرفته اون خانوم بدجوری به خواست من رضا می داد؛ اومد و نشست، هر چند که جای من تنگ شده بود ولی امروز تصممیم گرفته بودم تا یواش یواش یاد بگیرم که انسان دوستی و انسانیت بها دارد.

دستش یه کتاب بود به نام " جامعه خودمانی" همون کتابی که فایل الکترونیکیش روی دسکتاپ بود و من برای خودنش مطالب رو اهم و فی الاهم می کردم؛ ازش اجازه گرفتم و با چشم هام صفحات کتاب رو مرور کردم

وای خدای من عالی بود عالی؛ مخصوصا اون قسمتی رو که درباره بیگانگی جامعه با تاریخ نوشته بود؛ واقعا دست مریزادی باید به "حسن نراقی" گفت.

نتیجه داستان امروز این بود که  تصمیم گرفتم توی مترو پیش افرادی بشینم که کتاب و جزوه همراهشون هس و فک کنم  اینطوری هم بتونم هر روز یه دشتی داشته باشم.

................

امروز بعد از ظهر به جای کتاب خودمانی با جامعه خودمانی هم درگیر بودم 

طبق معمول، یه زن فرقی نمی کنه با حجاب، بدحجاب، بی حجاب، مورد بی احترامی یه مرد قرار گرفته بود.

یه زن از تاکسی پیاده شد و به راننده های تاکسی فحش داد؛

دلم برای خودم و هزاران زن سوخت که تو جامعه به ما زن ها به این راحتی توهین میشه و عرف اجتماعی اجازه اعتراض عمومی به یه زن رو نمی ده

امروز دلم از مردها پر هستش

فقط می تونم

چرتُ پرت می گین آقایون

comment شما()