[در متن با حاشیه]


+ کودکان کار و دنیای ما

چند مدتی هست صبح ها از مسیری رد می شم که یه دختر بچه ی پنج ، شش ساله اندازه" مطهره" دختر خودم سر راهم سبز میشه و با هزار تا خواهش و تمنا می خواد که سه بسته دستمال کاغذی جیبی رو هزار تومن بخرم..

روز اول خیلی جا خوردم ؛ دختر بچه، روی یه نیمکت کنار پارک نشسته بود و خودش رو به مادرش می مالید مثل بچه گربه ها که مدام دوست دارن بدنشون با بدن مادرشون در تماس باشه ؛اما این وضعیت خیلی طول نکشید و اون دختر چشم بادومی که به نظرنمیومد افغانی باشه با یک حالت اجبار پیش من اومد و بهم گفت : " خاله سه تا 1000 تُمن"

من هم آدم جوگیر، جوگیر شدم و ازش خرید کردم اما بعد چند دقیقه پشیمون شدم و گفتم شاید کارم درست نبوده و با این کارم باعث میشم اون زن ازش سوء استفاده کنه و نذاره این بچه به مدرسه بره.

چند قدمی دور نشده بودم که برگشتم و دیدم اون بچه آویزون چند دختر دیگه شده؛ داد زدم و گفتم : " خاله، اون خانوم مامانت هس.. " حرفم رو تموم نکرده بودم که دخترا گفتن : " آره بابا ، هر روز اینجان"؛ ازخریدم پشیمون شدم ولی کاری بود که شده بود

اما امروز دوباره اون بچه که با سرو وضع مرتب توی مسیر با دستمال کاغذی ها می پلکید اومد جلو و گفت دستمال کاغذی ...؛ زود برگشتم و گفتم: " تو خیلی کوچیکی نباید کار کنی"

تو راه با خودم فکر می کردم که توی این وضعیت سخت معیشتی، بعضی خانواده ها مجبورن دست به این کارها بزنن اما این دلیل نمیشه آینده یه بچه تباه بشه

خیلی از خانوم های مسن و کارافتاده توی مترو دست فروشی می کنن

خیلی از خانوم های آبرومند و خانواده دار، روزی شون از دست فروشی ها تامین میشه

و اونوقت انصاف نیست که یک زن چهل ساله، روی نیمکت بشینه و از راه ترحم مردم به  دختر کوچولوش، ارتزاق معاش کنه

نه انصاف نیست..

 

comment شما()